نقد و بررسی
کتاب گرگی که دلش جشن تولد می خواست اثر اوریان للمون ترجمه کتایون مهرآبادی نشر برکهگرگه میخواست برای تولدش یک جشن بزرگ بگیرد، اما دوستانش علاقهای نشان ندادند و هر کدام بهانهای آوردند. گرگه که ناراحت شده بود، به جنگل رفت تا تنها باشد و آنجا یک بطری طلایی عجیب دید. وقتی با کنجکاوی در بطری را باز کرد، ناگهان اَجی مَجی لاتَرَجّی و…غول چراغ جادو ظاهر شد تا سه آرزویش را برآورده کند… چقدر خوب.
…اما آرزوهای گرگه چه بود؟







0دیدگاه