نقد و بررسی
کتاب فرشته های خاکی اثر اسما هاشمی گلپایگانی نشر سروشساره دستهای لرزانش را گرفت و از او خواست قوی باشد، ولی نمیتوانست. با بقیه از پلهها بالا رفتند. هنوز گَرد و خاک و بوی باروت همهجا را گرفته بود. یکی یکی درهای حرم را بستند. فقط چند رزمنده روی زمین دور نقشه نشسته بودند. صدای بیسیمهایشان در فضای حرم پیچیده بود. برگشت و به گنبد و گلدستهها نگاه کرد. اشکهایش نه فقط طعم مرتضی که طعم غربت میداد؛ غربتی که در سامرا موج میزد. ساره دستش را کشید؛ «عجله کن دختر!» ولی برای چه عجله میکرد؟ به اسلحۀ دستش نگاه کرد. باورش نمیشد که او قرار بود چند دقیقهای از حرم نگهبانی کند. تا رسیدن جنگندهها از بغداد باید مقاومت میکردند. تمام نیروها به غیر از چند نفر، جلو رفته بودند و در کوچه پس کوچههای اطراف حرم، کمین کرده بودند. صدای تیراندازی و انفجار از هر طرف میآمد.










0دیدگاه