نقد و بررسی
کتاب فشو اثر عمر سیف الدین ترجمه مهدی جهانشاهی نشر سروشوقتی داشتیم در حیاط اصطبل بازی می کردیم آن پایین، زیر درخت های نقره فام بید صدای شرشر غم انگیز نهری را می شنیدیم که دیده نمی شد. خانه مان میان پرچین بود و به نظر می رسید پشت درختان بزرگ شاه بلوط گم شده است. چون مادرم به استانبول رفته بود، من و برادرم حسن که یک سال از من کوچکتر بود، اصلا از کنار «داداروح» دور نمی شدیم. داداروح مردی سالخورده و میرآخور پدرم بود. صبح که می شد اول وقت به طرف اصطبل می دویدیم. چیزی که بیش از اندازه دوستش داشتیم، اسب ها بودند.








0دیدگاه