نقد و بررسی
کتاب مگره و مرد تنها اثر ژرژ سیمنون ترجمه شریار وقفی پور نشر هرمستازه ساعت نه صبح بود اما هوا حسابی گرم بود. مگره کتش را درآورده بود و همانطور که داشت بسته پستیاش را با بیحالتی باز میکرد، مرتب از پنجره به برگهای بیحرکت درختهای خیابان اورفور و به رود سن نگاه میانداخت که مثل ابریشم آرام و صاف بود.






0دیدگاه