نقد و بررسی
کتاب هیولایی که تاریکی ها را خورد اثر جویس دانبر ترجمه مهسا محمدحسینی نشر بازی و اندیشهجو توی تختش دراز کشیده بود، اما نمیتوانست بخوابد. چراغخواب روشن بود، اما او از تاریکی زیر تخت خوشش نمیآمد؛ چون فکر میکرد شاید هیولایی آن زیر قایم شده باشد. از شما چه پنهان، جو درست فکر میکرد. چون آن زیرمیرها واقعاً یک هیولا قایم شده بود. البته که ریزهمیزه و کوچولو بود، اما به هر حال یک هیولا بود؛ هیولایی کوچولو که درونش خالی بود و همین مسئله هم او را حسابی گرسنه میکرد. اما او چطوری سیر میشد؟ خب، زیر تخت چه چیزهایی پیدا میشود؟ یک دمپایی پشمی… یک ماشین اسباببازی… هیولا جلو رفت و به هرکدام گازی زد. «وااای چقدر اینها بدمزه هستند…» همان موقع چشمش افتاد به جعبهای که توی آن تاریک بود. فکری به سرش زد و تمام تاریکی توی جعبه را یکجا خورد. «اوووم چه خوشمزه بود!» اما هنوز سیر نشده بود. نکند هیولا از زیر تخت بیرون بیاید و برود سراغ بقیهی تاریکیها؟ مثلاً تاریکی ته چاهها یا تاریکی شب! اگر تمام تاریکیها تمام شوند، چه؟ به نظر شما «هیولایی که تاریکی ها را خورد» چه کارهای وحشتناک دیگری برای انجام دادن بلد است؟








0دیدگاه