نقد و بررسی
کتاب جیم دگمه و لوکاس لوکوموتیوران اثر میشائیل انده ترجمه علی عبداللهی نشر هرمسناگهان پادشاه آلفونس یک ربع به دوازدهم پرسید: «چه اسمی رویش بگذاریم؟ بالاخره بچه باید اسم هم داشته باشد!» حرف درستی بود. همه سخت به فکر فرو رفتند. آخر سر لوکاس گفت: «چون بچه پسر است من باشم اسمش را جیم میگذارم.» بعد از اینکه حرفش تمام شد، صورتش را به سمت بچه برگرداند. با صدایی آرام که بچه را نترساند گفت: «خب جیم میخواهی با هم دوست بشویم؟» بچه دستهای کوچولو و سیاهش را که کف آن صورتیرنگ بود به سمتش دراز کرد. و لوکاس با احتیاط با دستهای بزرگ سیاهش او را گرفت و گفت: «سلام جیمی!» جیمی هم خندید. از این روز به بعد «جیم دگمه و لوکاس لوکوموتیوران» با هم دوست شدند. حالا لومراند یک پادشاه داشت، یک لوکوموتیوران، دو رعیت، یک لوکوموتیو و یک رعیت نصفهنیمه.









0دیدگاه