نقد و بررسی
کتاب آبی و تیله های جادویی اثر نگین احتسابیان نشر شهر قلمآبی کوچولو سوار بر قطرههای باران به زمین رسید. درختها و حیوانات جنگل همه در خواب بودند. آبی رو به صورت روشن ماه کرد: «گفتی وقتی رسیدم کجا بروم؟» ماه گفت: «برو پیش آدمها.» بعد با نورش راهی را روشن کرد و گفت: «از این طرف.»





0دیدگاه