نقد و بررسی
کتاب اسب ابری (قصه های این جوری) اثر جعفر توزنده جانی نشر محراب قلمابرِ اسبی آنقدر رفت تا به یک جای تاریک رسید. مرجان ترسید و به ابر گفت برگردد. ابرِ اسبی برگشت، اما هر چه رفت، به آسمانِ روشنِ تابلو نرسید. هر چه هم جلوتر میرفت، هوا تاریکتر و سردتر میشد. مرجان متوجه شد که گم شدهاند. ابر اسبی آنقدر از این طرف به آن طرف رفت تا خسته شد و ایستاد. مرجان با فریاد مامانش را صدا زد، اما جوابی نشنید.







0دیدگاه