نقد و بررسی
کتاب پژواک کتاب های قدیمی اثر باربارا دیویس ترجمه عذرا گلفام نشر میلکانرمانی دربارهی جذبهی سحر آمیز کتابها و شهامت بازنویسی داستان زندگیمان
با دستهای عرق کرده کاغذ ضخیم و قهوهای بسته را پاره میکنم. شیرازهای چرمی با طرح برجسته نمایان میشود، بعد جلد ابروبادی آبی یک کتاب، بعد عنوان طلاییرنگ آن که از دیدنش انگار مشت محکمی میخورم: پشیمانی بل.
دردی را که راه گلویم را بسته فرو میخورم. حس پرتلاطم تازهای راه نفسم را میبندد. از بس مدتها کرخت بودهام، از بس تلاش کردهام به یاد نیاورم، فراموش کردهام زخم خوردن و خون از دست دادن چه حسی دارد. خودم را آماده میکنم و کتاب را باز میکنم؛ بعد دستم را روی دهانم فشار میدهم و بغضم را میبلعم. همانطور که انتظار داشتم، یادداشتی میبینم. تو هرگز فرصتی را که برای گفتن آخرین حرفهایت داری، از دست نمیدهی. چیزی که انتظارش را نداشتم، صدای تو بود که هنگام خواندن یادداشتت در صفحهی عنوان در سرم میپیچد و چون تیری مستقیم و جدانم را هدف میگیرد:
«چطور، بل؟ پس از همه چیز… چطور توانستی این کار را بکنی؟»










0دیدگاه