نقد و بررسی
کتاب من لودویگ هستم اثر باربارا رز ترجمه مهدیه متقی نشر علمی و فرهنگیاینجا دنیای لودویگ است؛ پسربچهی پنج سال و نه ماهای که حالا قرار است برای اولینبار به مدرسه برود. بعد از آن، از روی هزار تا اولینِ دیگر هم، دانهدانه بپرد. خریدن اولین کولهپشتی، خریدن یک بستهی تماموکمال و خوشرنگوآب مدادرنگی، رفتن به مدرسه، دوست پیداکردن، بازیکردن در حیاط مدرسه، نشستن روی نیمکت کوچک کلاس، یادگرفتن اولین کلمهها، کشیدن اولین نقاشیِ مدرسهای، و گفتن خانم اجازه؟ با صدای خجالتی… و ماجراهای لودویگ در کتاب من لودویگ هستم! (Ich bin Ludwig!) نوشتهی باربارا رز (Barbara Rose)، درست از همینجا شروع میشود؛ از دل همین لحظههای ساده و دوستداشتنی.
لودویگ یک چیزهایی را خیلی دوست دارد و در کنارش هم از یکسری چیزها حسابی بدش میآید. مثلاً او دوست ندارد با کیف قرمز و پروانهایِ خواهر بزرگترش توی مدرسه آفتابی شود؛ به جایش عاشق یک کیف آبی شده که رویش عکس یک عالم هواپیما کشیدهاند. تازه، کیف هواپیماییاش جیب مخفی هم دارد، برای قایمکردن بیسکویتهای مربایی یا نقشههای سرّی برای ساخت خانههای درختی.
در این کتاب، ماجراجوییهای لودویگ تمامی ندارد و همهچیز مثل جادو پیش میرود؛ از پروژهی ساخت ایستگاه سفینههای فضایی و باغوحش و حمام ساحلی بگیر، تا تمرینِ نقش درخت در گروه تئاتر… مدرسه میشود یک دنیای رنگارنگ و پر از خیال؛ جایی که بچهها با هم دوست میشوند، بازی میکنند، نقشه میکشند، قهر و آشتی دارند، خانهی درختی میسازند، نمایش اجرا میکنند، کاردستی میسازند و هزارتا کار شگفتانگیز دیگر در کنار هم راه میاندازند. خلاصه که هر روز در مدرسه برای لودویگ یک ماجراجویی تازه است؛ پر از هیجان، یادگیری، خنده، ترسهای کوچک و پیروزیهای بزرگ.






0دیدگاه