نقد و بررسی
کتاب جادوی کارناوال اثر ایمی افرون ترجمه فاطمه علی مددی نشر داستان جمعهقبل از اینکه به در خروجی مخفی برسند مکس آن را از گوشه چشمش دید… مکس آن را دید. دقیقا همان طوری که لورنزو توصیف کرده بود.
همان جا بود تصویری از یک کارناوال دیگر. دقیقا همان نقطه ای که بعضی وقت ها مردم به آنجا که می رسیدند توی آینه نگاه می کردند و جیغ می زدند. آن ها مسحور می شدند و انگار نمی توانستند جلوی خودشان را بگیرند که نگاه نکنند. خیلی وهم آور و ترسناک بود. آن قاب شیشه ای، آینه نبود و اصلا تصویر خودشان را نشان نمی داد. مثل یک دریچه به یک کارناوال دیگر بود که در آن طرف شیشه قرار داشت.








0دیدگاه